تبليغاتX
دختری برای تمام فصول

دختری برای تمام فصول

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود این راز سر به مهر به عالم سمر شود
خستگی
این روزها از همه چی خسته ام

رکود، دور بودن از همه ی دنیا، از دست دادن امنیت و آرامش، تنهایی

برای خسته بودن از دنیا دلیل بیشتری هم لازم هست؟

شما به جای تمام دلتنگی های من شاد باشید

حرف آخر: رفتن بهانه نمی خواهد، بهانه های ماندن که تمام شود کافیست...

موفق و سرسبز باشید

کلافه

+نوشته شده در جمعه 26 اسفند1390ساعت14:52توسط سمر(فریده) |
افتخار



من حرفی ندارم، سکوت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


+نوشته شده در سه شنبه 9 اسفند1390ساعت10:40توسط سمر(فریده) |
من این روزا یه حال دیگه ای دارم
این روزها از همه چی دور بودم. کتاب، فیلم، نوشتن، و از همه مهم تر از خودم
امتحاناتم خیلی خوب نبودن. خیلی بد هم نبودن. معمولی معلومی. اصلا همه چیز برای من معمولیه. من یه دختر معمولیم، تو یه شهر معمولی با یه خانواده ی معمولی. دختری که افکار معمولیه، رفتارش معمولیه و دنیاش هم مطمئنا معمولیه. حتی چیزای معمولی اطرافمم واقعا معمولی اند.
نمی دونم این خوبه یا بد. ولی هرچی هست لابد واسه شما هم معمولیه....
موفق و سرسبز باشید...

+نوشته شده در جمعه 14 بهمن1390ساعت16:54توسط سمر(فریده) |
كاش...
اين روزها فقط مي نويسم. نپرسيد چي كه هنوز خودم هم نمي دونم. اما مي دونم كه مي نويسم. يعني بايد بنويسم. دوباره دانشگاه شروع شده و سيل كتابها و درسها داره مياد سمتمون.

نظامي، مسعود سعد، صائب... اما جاي فروغ، اخوان، شاملو... واقعا تو ادبيات خاليه

واقعا چرا؟ حيف نيست كه ما هيچوقت مفهوم اشعار اخوان رو نخونيم و تو كلاس راجع بش صحبت نكنيم؟ چرا نمي خوايم بفهميم فروغ وقتي ميگه پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردني يعني چي؟ يا وقتي ميگه سبز خواهم شد... مي دانم... مي دانم

يعني شاملو به اندازه ي مسعودسعد حرفاش معنا نداره؟ كه ارزش دو واحد درسي ناقابل رو داشته باشه؟

نمي دونم... واقعا نمي دونم

موفق و سرسبز باشيد

 

+نوشته شده در پنجشنبه 7 مهر1390ساعت16:8توسط سمر(فریده) |
بمان با من
به جرم این که دلم آه هست و آهن نیست

کسی به جز تو در این روزگار با من نیست

نه یک نه صد که تو را صد هزار بافه ی مو

دریغ از این که مرا صد هزار گردن نیست

علیرضا بدیع

تابستان هیچ رقمه توی کتم نمی رود. گرمای امسال فاجعه است و من یکی تحمل هر عذابی را دارم الا گرما. تنها خوبی تابستان برایم خلاصی از درسای دانشگاست و هجومم به سمت هرچیز که بشود اسمش را کتاب یا فیلم گذاشت. از نمایشنامه های اکبر رادی بگیر تا فیلمنامه های بهرام بیضائی. از داستان های چوبک و گلشیری تا رمان های همینگوی و بولگاکف و ... و اگر اینترنت هم باشد که ناخنکی هم به شعرها و داستان های وبلاگی می زنم و ...

اما از نوشتن خالی ام. شاید دوباره سراغ نمایش بروم. اگر گرمای تابستان بگذارد و انقدر کسلم نکند که گاهی حتی به زور بتوانم از خانه بیرون بروم

برمی گردم....

+نوشته شده در چهارشنبه 5 مرداد1390ساعت1:15توسط سمر(فریده) |
بي تو.....
روي پيشاني ام سياه شده

دستمال سپيد مرطوبم

دارم از دست مي روم اما

نگرانم نباش... من خوبم

ياسر قنبرلو (پدرام)

بعد از يك دوره ي طوفاني از زندگيم كه به هر جون كندني بود گذروندمش و تموم شد به يه آرامش رسيدم. آرامشي كه نمي خواستم به هيچ قيمتي از دستش بدم. آرامشي كه با تمام وجود دوسش داشتم. اما مدام مي ترسم كه يكي بياد و آرامشمو كه دو دستي بهش چسبيدم ازم بگيره و با خودش ببره. همينم هست كه داره آرامشو بهم مي زنه. حالا فكر مي كنم داشتن آرامش سخت تر از نداشتنشه. حالا آرزو مي كنم كه كاش هيچوقت به آرامش نمي رسيدم.

نمايشگاه كتاب نزديكه. دلم كه حسابي براي دوستام تنگ شده مدام ميگه پاشو برو و بچه ها رو ببين. الهه، سميرا، گندم، دنيا، و ... اما ته جيبم بالا مياد و آروم تو گوشم ميگه: عاقل باش...

سمر نوشت: برايم دعا كنيد تا خدا از من بگيرد هرآنچه را كه خدا را از من ميگيرد.

موفق و سرسبز باشيد

داستان: شوهرانم

امروز باز هم ازدواج كردم. اين­بار با پسر جواني كه عكاسي­اش سر كوچه­ي ما است. يك­بار رفته و عكس گرفته بودم براي كارت ملي. سبزه رو و عينكي است و هميشه لباس صورتي مي­پوشد كه به رنگ پوستش مي­آيد. گفته بود: "به كف دستم نگاه كنيد..." و من نگاه كرده بودم به زبري دست­هاي زمختش. يلدا هر وقت عكس را مي­بيند مي­خندد و مي­گويد: "اوه اوه چه نگاه فيلسوفانه­اي..." .

در ادامه مطلب...

ادامه مطلب
+نوشته شده در شنبه 27 فروردین1390ساعت15:13توسط سمر(فریده) |
نوشته هاي بي تعارف خودم

به نامش و به یاری اش

جشنواره، کنگره، همایش، گردهمایی و ... اصلاً چه فرقی دارد که چه اسمی داشته باشد. مهم این است که گذشت و مهم تر این که خوب گذشت. حالا شاید نه به اندازه جشنواره های دیگر و خاطرات شب بیداری همایمان با صدیقه حسینی و یا شعرخوانی هایمان با الهه ملک محمدی و ... اما خب به اندازه ی خوبی هایش خوب بود.

اینکه چند روزی از سردترین ماه سال را در هوای بهاری بندرعباس بگذرانی خودش موهبتی است که من بیش از هرچیز از آن لذت بردم.

تعداد شاعران و نویسندگان کم بود و به همین علت دوستی هایمان زودتر از آنچه فکر می کردم شکل گرفت. اینکه شب اول از 7 نفر داستان نویس مهمان 6 نفرمان دور هم جمع شدیم و داستان خواندیم و نقد شدیم و نقد کردیم و ...

وحیده ابراهیمی(مشهد) را از جشنواره ی از آسمان سبز که رتبه آورده بود، دورادور می شناختم و بی تعارف از داستان هایش لذت بردم. عطیه جوادی(کاشان) هم با شیطنت هایش همه را سر ذوق می آورد حتی زمان هایی که همه خسته بودیم. آنیتا یارمحمدی(تهران) برایم دوست داشتنی بود و خب چون شاگرد استاد سناپور بود ذوق داشتم که داستانش را بشنوم اما برایمان نخواند.و بنده ي خدا مدام به من مي گفت:فريده انقدر غر نزن دختر. علی شاه علی (الیگودرز) هم تمام کارهایش باقصد و بی قصد همه را به خنده می انداخت. از موز خوردنش در اختتامیه بگیر تا حرف ها و شوخی های گاه گاهش.

معصومه اکبری(زنجان) بین همه ی داستان نویسان تنها کسی بود که با 1 ماه اختلاف، هم سن و سال خودم محسوب میشد و فقط کافی بود صدایش کنی: معصومه بیا اینجا ... که برگردد و بگوید: صدبار گفتم به من دل نبندید من موندی نیستم براتون ... و بعد بزند زیر خنده.

بچه های داستان خائن صدایم می کردند و می خواستند از گروه بیرونم بیندازند. شاید حق داشتند چون من مدام با شاعران بودم و آن هم به خاطر اینکه بیشتر در دنیای شعر بوده ام نه داستان.

مریم حقیقت(جهرم)، مهدی فرجی(کاشان) و لیلا کردبچه(تهران) را از بچگی می شناختم و درآن ته توهای خاطراتم تصاویری گنگ ازشان به یاد داشتم. سیما نوذری(بوشهر) که هم اتاقی ام بود و شب ها زودتر از من به اتاق می رفت و من وقتی 2 نصفه شب به اتق برمی گشتم راهم نمی داد و از همان پشت در می گفت: برو همون جایی که تا حالا بودی، کم سن ترین شاعر جشنواره بود و شعرهای فوق العاده زیبایی داشت.

سحر احمدی(کرمانشاه) و فاطمه سلیمانی(زنجان) هم شاعران سپید بودند و دوستان مسیر رفت و برگشت ها و سلف غذاخوری که باهم بنشینیم و از این در و آن در بگوییم و گاهی هم شعر بخوانیم.

 صالح دروند(بوشهر) را سیما به من معرفی کرد و گفت که شعرهای زیبایی دارند و من مدام به ذهنم فشار می آوردم که ببینم در لابه لای ذهن درهم و برهمم یادم می آید که شعری از ایشان خوانده باشم یا نه اما وقتی شعرهایشان را شنیدم واقعا لذت بردم و مشتاق شدم باقی آثارشان را هم بشنوم.

 امین جعفری(شیراز) هم بالکل نام مرا فراموش کرده بودند. مرا یا « خواهر شهریار» صدا می زدند و یا« برادرش شهریار قلی زاده است» که البته درباره ی مورد دوم آقای دروند تصحیح می کردند و می گفتند: البته ایشون خواهر شهریاره. و من می خواستم بگویم ما بچه های آخر خانواده به بی هویتی عادت داریم و در مدرسه و اداره و جشنواره ما را با نام خواهر و برادرهایمان می شناسند اما  به یک لبخند از سر تسلیم رضایت دادم.

عليرضا بديع ( که زیاد از شعر جشنواره ایشان راضی نبودم و به نظرم کارهای بهتری در دفتر کاریشان وجود دارد) هم که همه تا آخرین روز فکر می کردند که خودشان را می رسانند اما انگار موفق به این کار نشدند و یا خودشان مایل به آمدن نبودند.

و دیگر دوستان شاعر که بیشتر دوستیمان درحد سلام و علیکی کوتاه ماند و خسته نباشیدهای گاه گاهمان. مهدی نظارتی زاده، محمد جواد آسمان، سارا جلوداریان، پانته آ صفایی، آیسا حکمت، محمدحسین ملکیان و ..

افتتاحیه و اختتامیه هم مثل همیشه پر بود از سخنرانی ها و حرف ها که من بیش از همه از شعر استاد بهمنی لذت بردم:

«من شنیدنی امروز دیدنی شده ام

... که منزوی به من آموخت، بهمنی شده ام»

و خب سیاست جشنواره نیز که به هر 30 نفر برگزیده 1 سکه تمام داده بود باعث رضایت ها و نارضایتی هایی شده بود. دوستانی که قانع بودند و دوستانی که رقابت را ترجیح می دادند.

به خاطر تغییر آب و هوایم کسل و خسته شده بودم و البته کم خوابی های گاه 2 یا 3 ساعته ام در طول جشنواره خستگی ام را دوچندان می کرد. طوری که در سفر قشم در لنج حالم به مراتب بدتر از قبل شده بود و نتوانستم شعرخوانی دوستان شاعر در وسط دریا را گوش بدهد و حال اینکه علی شاه علی مسخره ام می کرد که: تو باشی شبا زود بخوابی... و باز بماند که برایم درس عبرت نشد و همان شب با جمعی از دوستان تصمیم گرفتیم برویم سمت دریا و اسکله. کار هر شبمان بود. شب اول من، عطیه، وحیده، مهدی فرجی، سحر و آقای ملانسب رفته بودیم و مهدی فرجی برایمان شعر خواند و من فکر کردم که واقعا حق دارند که به او بگویند بهترین شاعر...

شب آخر فقط من دلم نمی خواست بخوابم و هوس دریا و اسکله کرده بودم اما بچه ها خسته بودند اما چند نفری با بچه ها تصمیم گرفتیم یک دور کوچک بزنیم و این دور کوچک 20دقیقه ای مان تا سر خیابان 2 ساعتی طول کشید و برعکس فکرم حسابی خوش گذشت. تنها بدی اش این بود که پای چپم که سالها ÷یش ضرب دیده بود به ستون لنج خورده و حسابی درد می کرد و یکی آن وسط نبود که بگوید آخر دختر مگر بیماری با این وضع پایت هوس پیاده روی شبانه می کنی و تازه بالای سکوی اسکله هم می روی که نتوانی بیایی پایین.

بچه ها در حال ریختن طرح جشنواره ی مردادگان بودند و بهتر است نگویم چه برنامه هایی که به ذهنشان نرسید و من گاهي به حرفهايشان گوش مي دادم و مي خنديدم و گاهي در حال و هواي خودم بودم و خيره مي شدم به خليجي كه به فارس بودنش هم مشكوك اند و فكر مي كردم به داستان جديدم. اما در كل شب به يا ماندني و خاطره انگيزي بود و دوستش داشتم با اينكه تمام شب را تا صبح به خاطر درد پا نتوانستم بخوابم و ...

خنديدن هايمان با مريم حقيقت، شوخي هاي علي شاه علي، شعرهاي مهدي فرجي، صحبت راجع به رشته ي ادبيات با صالح دروند، دور هم نشستن در هتل و بهم ريختن كل دكوراسيون آنجا براي شعرخواني دسته جمعي، صحبت هاي شبانه با سيما، اسكله، لنج، خريد قشم، عروسك گوسفند مهدي نظارتي زاده، لهجه ي كرمانشاهي و زيباي سحر، بامزگي هاس غزل دختر ليلا كردبچه كه گاهي مرا ياد كودكي خودم مي انداخت زماني كه با برادر و خواهرم به جشنواره مي رفتم همه و همه حالا شده اند جزئي از خاطرات من كه نمي دانم 10 سال بعد هم دوستشان خواهم داشت يا نه.

 

 

 

در ادامه ي مطلب 2 شعر جشنواره را كه به نظرم زيباتر از همه بودند و خودم بسيار دوستشان دارم را مي نويسم. شعر سپيد ليلا كردبچه و غزل صالح دروند. مطمئنم از خواندنشان پشيمان نمي شويد.

1. دليل نگذاشتن آثار باقي دوستان مثل مريم حقيقت، مهدي نظارتي زاده، سارا جلوداريان و ... فقط به اين دليل است كه فكر مي كنم اشعار بسيار بهتري نيز نسبت به اشعار جشنوارهشان دارند و من به شخصه با اين 2 شعر ارتباط بيشتري برقرار كردم.

2. اگر مي توانستم داستان وحيده ابراهيمي را هم حتما مي گذاشتم اما...

ادامه مطلب
+نوشته شده در دوشنبه 25 بهمن1389ساعت13:0توسط سمر(فریده) |
روزهای خوش بعد امتحان...

 

به نامش و به یاری­اش...

مگو شعر تو سر تا پا گنه بود            از این ننگ و گنه پیمانه­ام ده

بهشت و حور و آب کوثر از تو          مرا در قعر دوزخ خانه­ای ده

کتابی، خلوتی، شعری، سکوتی        مرا مستی و سکر زندگانی است

چه غم گر در بهشتی ره ندارم        که در قلبم بهشتی جاودانی است...

چقدر نزدیکم به فروغ و چقدر نزدیکم به خودم ... .حداقل می­تونم بگم که با این ابیات شعرش به شدت همزاد پنداری می­کنم. این روزها بیش­تر از همیشه درگیر نوشتنم و دارم خیلی جدی­تر از قبل به نوشتن و نویسندگی فکر می­کنم. دلم می­خواد یه برنامه­ی فشرده برای کارم بذارم و ببینم حاصل 5 سال تمرین مداوم نویسندگی چی از آب در میاد.

بعد   مدت­ها عنایت خدا هم شامل ما هم شده و فصل امتحانات تموم شد و من مثل قحطی زده­های از جنگ برگشته حمله کردم سمت کتاب­ها و فیلم­هام. از زوربای یونانی کازانتزاکیس گرفته تا نمایشنامه­های چیستا یثربی و اکبر رادی. تمام مدت امتحانات کتاب­هام از تو قفسه هی بهم چشمک می­زدن که بیا ما رو بخون، بیا ... و نمی­دونید چقدر سخت بود جلوی خودمو نگه دارم و هی به خودم امیدواری بدم و مدام تکرار کنم بعد امتحانا، بعد امتحانا... .

باقی قسمت­های قهوه­ی تلخ رو هم که ندیده بودم دیدم. درباره­ی قهوه­ی تلخ یک مسئله شدیداً فکرم رو مشغول کرده. اوایل وقتی دیدم یه کار جدید از مهران مدیری داره ساخته میشه خیلی ذوق کردم اما بعد ازچند قسمت اون اشتیاق سابق از بین رفت با این­که برای مهران مدیری ارزش زیادی قائلم اما به نظرم اشتباه بزرگی کردن که توی این پروژه با پیمان قاسم خانی همکاری نکردن. این­که تمام مدت پخش سریال آدم مدام از یه چیزی ناراضیه و وقتی این کارو با شب­های برره و پاورچین مقایسه می­کنه این نارضایتی دو چندان میشه.

نمی­دونم شاید کمی دارم مقرضانه نظرمیدم. شاید علاقه­ی وافر من به کارها و نوشته­های پیمان باشه که این حس رو توی من ایجاد می­کنه. آخه من ازبچگی، از همون موقع که فیلم من زمین را دوست دارم رو دیدم علاقه­مند به نوشته­های پیمان قاسم خانی شدم. باهمون دیالوگ: من گل­ها را دوست دارم، من خیابان را دوست دارم، من آدم­ها را دوست دارم، من زمین را دوست دارم...  . و بعد نان، عشق موتور 1000 ، دختری با کفش­های کتانی، مارمولک، پاورچین، شب­های برره، مرد 1000 چهره و... فکر می­کنم آدم خوش سلیقه­ای باشم.

نوشته­های پیمان لااقل می­تونم بگم برای من جذابیت خاص خودشو داره. البته پیمان تو سن پطرزبورگ نشون داد که بازیگر خوبی هم هست و کاش بیش­تر بازی می­کرد و بیش­تر  می­نوشت تا شاید از این طنزهای سخیف و آبکی نجاتمون می­داد. حالا هم فکر می­کنم تو قهوه­ی تلخ واقعاً جای پیمان خالیه و اگه بود شاید کار انقدر ضعیف باقی نمی­موند و بیننده مدام شاهد طنزهای قدیمی تکرار شده توی باغ مظفر و شبهای برره و ... نبود که بخواد به حرص خوردن­های مداوم سیامک انصاری و یا استعداد فوق العاده اما تکراری محمدرضا هدایتی توی نقش پیرمرد بخنده. اینکه مدام شخصیت­های جدید اضافه بشه و شخصیت­های قبلی حذف بشن یا به قول مهران مدیری اون دکورای سنگین و اون دوختهای لباس آن­چنانی هم هیچ کمکی به بهتر شدن کار نکنه و بیش­تر سرگردانی نویسنده و کارگردان رو توی کار نشون بده. و این که کل کار بخواد رو دست جواد عزتی و کیه کیه گفتن هاش بچرخه و حتی بعد چند قسمت گردن زدن­های رئیس نظمیه و تملق گویی­ها و آه کشیدن­های بلوتوث هم کسل کننده بشه.

فکر کنم اگه مهران مدیری قرار باشه به اختلافات خودش با پیمان ادامه بده ضرر خیلی بدی می­کنه. به نظر من قهوه­ی تلخ با وجود پیمان قاسم خانی واقعا شیرین می­شد.

 

باهم

+نوشته شده در دوشنبه 4 بهمن1389ساعت10:52توسط سمر(فریده) |
قیصری برای همیشه

و قاف حرف آخر عشق است

     جایی که نام کوچک تو آغاز می شود...

این پست رو می خوام تقدیم کنم به روح بزرگمرد عرصه ی شعر و ادب پارسی شادروان قیصر امین پور.

خیلی خوشحالم که تونستیم توی دانشگاه برنامه ی بزرگداشت قیصر رو به عنوان یه ادای دین اون هم درحد چند دانشجو هرچند نالایق برگزار کنیم. و خدا رو شکر که مراسم بی دغدغه و مشکل برگزار شد.

احساس می کنم قیصر هم تو مراسم خودش روی یکی از صندلی های جلو نشسته بود و داشت بهمون نگاه می کرد.کاش از همون جا بهش می گفتم که هنوز چقدر خاطرش برامون عزیزه.

از استادان بزرگوارم آقایان ساعد باقری، افشین علاء و سرکار خانوم فاطمه سالاروند که محبت کردن و به عنوان مهمان برنامه ی ما تشریف آوردن از همین جا تشکر و قدردانی می کنم. همچنین از آقای رضازاده ی عزیز و خانم بهاره رستمی نژاد بابت شعرهای زیباشون متشکرم و البته قدردان زحمات برادر خوبم دکتر شهریار قلی زاده هم هستم که تا پایان مراسم حضورش قوت قلبی بود برای ما.

برای بهتر دیدن عکس ها اونها رو ذخیره کنید

موفق و سرسبز باشید

 

11

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 25 آذر1389ساعت20:57توسط سمر(فریده) |
صدا کن مرا...صدای تو خوب است
کلاس طبق معمول برگزار نشده و من هم اومدم تو سایت دانشگاه.برعکس همیشه خدا رو شکر خلوته و هزار نفر پشت سرت منتظر نایستادند و زیر لب بهت فحش نمیدن که این دختره چرا بلند نمی شه به کارمون برسیم. این روزها خیلی وقت وبلاگ گردی ندارم.سرم کمی شلوغه.درسها،کتابها، مقاله ها... خیلی خوشحالم که علاقه ام با درسم عجین شده.هر کتابی که می خونم تو راستای درسمه و این برام لذت بخشه. مقاله نویسی اصولی رو هم کم کم شروع کردم.دکتر بالو،استاد مرجع شناسیمون توانایی بالایی تو مقاله نویسی دارند و البته سواد و تجربه هم در کنارش. فوق العاده هم پیگیر کارهامون هستند و حسابی برای دانشجوهاشون مایه می ذارند. اما واقعا تو کلاس نه تو کل دانشکده چند نفر هستند که از اطلاعات و معلومات ایشون استفاده کنند؟ اصلا یه سوال بهتر.چند نفر برای درس توی دانشگاه اومدن نه برای چیزای دیگه؟ فقط می تونم امیدوار باشم که:

یه روزی، یه جایی، یه کسی، یه چیزی... صبر داشته باش

الانم تو وبلاگ شعر فارسی زبانان بودم با این آدرس:     www.irafta.blogfa.com 

یه نظر سنجی هست برای انتخاب بهترین شاعر جوان ایران.انتخابش سخت بود.به نظر من شاعرای خوب و جوان ایران کم نیستند.اما خب من خودم به شخصه ارتباط خیلی خاصی با اشعار آقای علیرضابدیع برقرار می کنم.به نظرم تو زمینه ی شعر توانا هستند و خوش قلم. به هرحال یک سری بزنید بد نیست.

حرف آخر:  برایم دعا کن، چشمهای تو آفتابگردانند، به هرکجا که نظر کنی  

خدا آنجاست...

+نوشته شده در یکشنبه 23 آبان1389ساعت16:13توسط سمر(فریده) |